**در قافله ی عشق اسيران بلائيم *** آزرده ترين عاشق دلسوخته مائيم**

همسنگران
تازه ترین ها
پيوندها
آذوقه
...
گرد آورنده : میم گمنام
دوشنبه 18 دی1391
پست ثابت
امام خميني(ره): هيچ‌کس حقي به اندازه شهدا بر بشريت ندارد.



"با ارسال یک  پیامک بدون متن به شماره 30002526

 وصیتی از شهدا دریافت کنید"
وصیت نامه شهيد احمد مفيد
گرد آورنده : حاج کاظم
شنبه 9 فروردین1393

شهيد احمد مفيد

شهيد احمد مفيد

جهاد از وسائلي است كه پروردگار متعال براي تقرب بنده خويش به او عنايت فرموده و اين جهاد نصيب همه اشخاص نمي شود . در همه زمان ها اين مسئله اتفاق نمي افتد چون اقتضاي زمانه هميشه ايجاب نمي كند . هم اكنون پروردگار متعال اين سفره گسترده خويش را باز نموده تا بندگان از خوان رحمتش استفاده كند . انسان بايد در معرض سختي ها باشد تا توجه به خدا كند . اگر در بلا ها نيفتد جوهره وجودي انسان ساخته و پرداخته نمي شود . مرداني كه دائم در بلا بوده اند در محضر ربوبي قمر شدند و اين راه را امامان بزرگوار به همه نشان داده اند . همچون امير المومنين(ع) و ابا عبداله الحسين(ع) كه هرچه داريم از آنها داريم و از آنها ياد گرفته ايم . از ابتداي خلقت كه ما را خلق كردند چيزي نداشتيم ، چيزي بلد نبوديم ، ضعيف بيچاره بد بخت جاهل . كم كم آنها به ما راه را گفتند ، هدايت را نشان دادند . ولي ما ها آنقدر محجوبيم از اين حقايق كه چيزي نمي فهميم . ما را با حسين عليه السلام آشنا كردند . اسم او را به ما ياد دادند . عالم را با نور او مصفا كردند . اين جريان را در تاريخ بشريت او بجريان انداخت  . اين خروش را او به وجود آورد كه هر چه بگوييم كم است . انساني كه در اوج هلاكت بود خدا آنقدر به اين انسان ارزش داد كه فرمود تو خليفه خدا در روي زمين مي تواني بشوي من به تو اجازه مي دهم كه در برابرم بايستي با من سخن بگويي . از من چيزي بخواهي و من هم دائم مراقب تو ام . تو كوچكي و نمي تواني از خودت محافظت كني من خودم از تو محافظت مي كنم . من خودم بزرگت كرده ام من خودم به تو روزي داده ام و من خودم همه كارهايت را كرده ام . همه چيز تو منم چرا از من اينقدر دوري مي كني ؟ بيا ، بيا كه من انتظارت را مي كشم . چرا با من مخالفت مي كني . چرا با من دشمني مي كني . چرا حرف مرا گوش نمي دهي . من خدا با اين همه عظمت و بزرگي توي انسان را به حساب آورده ام . چرا توجه نمي كني . چرا فكرت را به كار نمي اندازي . چرا تعقل نمي كني . من كه همه جا كمك تو بودم . هر چه مي خواستي به من مي گفتي . اي انسان من چقدر پيغمبر برايت فرستادم . چه امامان بزرگواري را كه از دوستانم بودند براي هدايتتان فرستادم . بگذريم كه با آنها در اين دنيا چه كرديد و چه بلاهايي كه سر آنها نياورديد . ولي انصافا چرا به حرفشان گوش نكردي . مگر دروغ مي گفتند و يا منطق نداشتند . تو هر چه مي خواستي به تو دادم و تو اينطور براي من بندگي كردي . انسان چشمهايت را باز كن . اي در خواب رفته بلند شو . اينجا دنياست ، تو نيامده اي كه بماني . آمده اي كه بروي . چرا به فكر رفتن نيستي . واي بر ما كه اين همه عنايت خدا را ديده ايم ولي باز هم به او پشت كرده ايم . اين است آن مرداني كه انسان بر سر سفره پروردگار و صاحبخانه بنشيند در حالي كه مهمان است ولي پس از استفاده كردن از سفره تمام سفره را به هم بريزد به صاحبخانه و به او پشت كند عوض اينكه تشكر كند به خاطر نعمت ها . تازه منت هم سر صاحب خانه بگذارد كه چرا اينطور شد و چرا آنطور . اين رسم بندگي است . چه كرده ايم كه اينگونه گستاخ در محضر پروردگار بي ادبي مي كنيم . واي بر ما . مي فرايند روز قيامت بيشترين چيزي كه انسان را ضجر مي دهد عذاب جهنم نيست خجالت از روي مولاي خوب است . چه مولاي خوبي كه قدر او ندانستيم و تا در اين دنيا بوديم بر عليه او كار مي كرديم و خودمان متوجه نبوديم . ما جداً پيش او شرمنده ايم . آنهم شرمندگي و خجالتي كه در اين دنيا نمي فهميم وقتي دستمان از اين دنيا كوتاه شد همه بيدار مي شويم چه كنيم كه از اينهمه فلاكت بيرون بياييم . چه كنيم كه از اين گناه و معاصي و نفس رهايي يابيم . اگر كسي فكر كند كه من خودم را از اين گناه نجات مي دهم سخت در اشتباه است . انسان ضعيفي كه حتي حريف يك پشه يا مگس نمي شود چگونه مي تواند اين كار را انجام دهد . پس باز هم ما هميشه به او محتاجيم  . ما از خودمان چيزي نداريم . هرچه داريم كرامات و عشارات اوست . هر چه هم كه بكنيم بي ازن او به هيچ وجه نيست . هر كار ما زير نظر اوست . حقيقت اين مطلب در همه جا مشخص است .

بيچارگي ما اينجاست كه گدايي هم بلد نيستيم و الا همه چيزي به ما مي دهد ليكن چون نمي توانستيم از آنها بگيريم بدبختيم . از او كمك مي خواهيم . لكن حواسمان متوجه غير اوست . خوب مسلم است كه به ما چيزي ندهد ولي آنها لطفشان بيش از اينهاست . حتي كسي كه گناه هم مي كند به او هم چيزي مي دهد . لكن خودش نمي فهمد . خلاصه چيزهايي هست كه روي كاغذ نمي توان باورم .

قلب ، و اما قلب در اين مسائل نقش بسيار مهمي را دارد . قلب انسان آنقدر حساس است كه همه چيزها روي آن تاثير مي گذارد . نشستن . خوردن . خوابيدن ....

و اما در اين راه اگر بخواهيم موفق شويم بايد از اين قلب محافظت كنيم . آنهام محافظت شديد . اگر اين قلب را سالم نگه داشتيم اعمال ما سالم مي شود .

و اين قلب كه حرم و جايگاه خداست بايد پروردگار در او سكونت يابد . ديگر فرصت كلام بيشتر نيست . انشااله خداوند به همه ما توفيق عبد بودن عنايت فرمايد .  

 شهادت : ۲۲/۱۱/۶۴  عملیات والفجر ۸ منطقه فاو ام القصر



:: برچسب‌ها: شهید, شهید احمد مفید, پایگاه شهید تقدیری, وصیت نامه, عملیات والفجر ۸
سرباز وظیفه (بی قافله)
گرد آورنده : بــــــی قافله
پنجشنبه 1 اسفند1392

ســـــــــــــــــلـــــــــــــــــــــــا م

سلامی به بلندی کوه دماوند

سلامی به وسعت کویر لوت

سلامی به عمق دریای خلیج فارس

سلامی به همه ی سرباز های ایرانی

سلامی به ...

اول از همه ممنون از همه کسانی که در این چند وقتی که نبودم به یادم

بودند و به وبم سر می زدند

بله بلاخره منم رفتم سربازی

اونم چه سربازی ای

: کجا ؟

حتما فکر میکنید سرباز سپاه پاسدارن

نه داداش!

نه خواهر!

سرباز ارتش جمهوری اسلامی ایران!!

حال هم دعا کنید این سربازی مقدس زیر پرچم ایران عزیزم را به پایان

برسانم

به یاد تمام شهدای سرباز کشورم

شهید مرتضی آوینی
گرد آورنده : میم گمنام
سه شنبه 3 اردیبهشت1392
صدام بزن جای دیروزی!
گرد آورنده : بــــــی قافله
یکشنبه 1 اردیبهشت1392

خمپاره خورده بود تدارکات، و تدارکاتچی بیچاره هم نقش زمین...

بچه ها هم مثل مغولها حمله کردند به خوراکیها و هر کس هر چی تونست

خورد یا برد.

از فردا شعار میدادن:

جنگ جنگ تا پیروزی... صدام بزن جای دیروزی!

شادی روح شهدای پشتیبانی و تدارکات صلوات


تقدیم به امیر یاری و علی آقای چنگی


:: برچسب‌ها: شهید, شهدای پشتیبانی و تدارکات
زندگي نامه شهيد احمد غفاري
گرد آورنده : حاج کاظم
سه شنبه 27 فروردین1392


 شهيد احمد غفاري

((ولا تحسبن الذين قتلو في سبيل اله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون ))

(( هرگز مپنداريد آنان كه در راه خدا كشته شدند مردگانند بلكه آنها زنده

هستند و نزد پروردگارشان روزي داده مي شوند . ))


شهيد احمد غفاري در سال 1336 در يكي از روستاهاي اطرافاراك در

خانواده اي مذهبي ديده به جهان گشود. احمد چهارمين فرزند خانواده

بود و از همان كودكي علاقه خاصي به اسلام و قرآن داشت و در آموختن

آيات قرآن و احكام مذهبي اهتمام مي ورزيد. تازه به سن 6 سالگي وارد

شده بود كه مادر خود را از دست داد و به تهران آمده و نزد برادر خود

زندگي مي كرد و تحصيلات خود را نيز در تهران ادامه داده و تا سال سوم

متوسطه درس خواند. سپس ترك تحصيل كرده و در تزئيناتي مشغول به

كار شد. در اين زمان مخفيانه فعاليتهاي انقلابي داشته و درمجالس

سخنراني در مساجد و حسينيه ارشاد شركت مي كرد و در اين راه آزار

و اذيت هاي فراواني نيز از جانب مزدوران رژيم تحمل كرد. پس از آن

همزمان با شروع انقلاب در كميته انقلاب اسلامي ثبت نام كرده و در اين

لباس مقدس به خدمت مشغول شد. در ابتدا محافظ شخصيتهاي انقلاب

از جمله شهيد مظلوم بهشتي بود و سپس در درگيريهايي كه با منافقين

و گروهك ها و ضد انقلابيون پيش مي آمد نقش مهمي ايفا كرده و شركت

فعالانه داشت. در زمستان سال 65 به فرمان امام عزيزش لبيك گفته و با

وجود داشتن 2 فرزند و مشكلات و مسائل خانوادگي ، عاشقانه به جبهه

هاي نور عليه ظلمت شتافت و به نبرد با صداميان پرداخت.

4 ماه بيشتر از حضور ايشان در جبهه نمي گذشت كه در درگیری با دشمن

به آرزوي ديرينه اش رسيد و در منطقه عملياتي شلمچه در تاريخ

30/1/1366 به درجه رفيع شهادت نائل آمده و به ديدار معبودش شتافت.

از خصوصيات اخلاقي شهيد اين بود كه هرگز كسي را آزرده خاطر نمي

ساخت و از خود نمي رنجاند. خيلي كم صحبت مي كرد و بيشتر فكر

ميكرد. بيش از حد مهربان بود و گذشت و فداكاري زيادي داشت.

دل به مال دنيا نمي بست و هرچه داشت به ديگران بخشش مي كرد.

عشق عجيبي به امير المؤمنين علي (ع) داشت. به نماز بسيار اهميت

مي داد و مراسم مذهبي بخصوص خواندن دعاي كميل در شبهاي جمعه

را هيچگاه فراموش نمي كرد و با رفتارهاي پسنديده خود به اطرافيانش

نيز درس مي داد.

از شهيد احمد غفاري دو فرزند به نام هاي ابوذر و محمد به يادگار مانده

است. با اين اميد كه بتوانيم پيرواني صديق براي شهيد احمد غفاري و

ديگر شهيدان انقلاب بوده و تداوم بخش راه پاكشان باشيم و حرمت خون

سرخشان را پاس داريم.

(( روانش شاد و راهش پر رهرو باد ))


گلی از پایگاه شهید تقدیری

:: برچسب‌ها: شهید, شهید احمد غفاري, پایگاه شهید تقدیری, زندگي نامه
آیه آخر سوره کهف
گرد آورنده : میم گمنام
یکشنبه 25 فروردین1392

 ساعت 11 شب بود.توی قرارگاه نشسته بودیم و حرف می زدیم، صحبت از اراده انسان بود.كسی پرسید: (برای تقویت اراده چه باید كرد؟مثلا اگر كسی بخواهد شب ها كمتر بخوابد یا هر ساعتی كه خواست بیدار شود، چه كار باید بكند؟)
شهید محمد بروجردی هم در جمع ما بود.او گفت:( هر كس آیه آخر سوره كهف را قبل از خواب بخواند، هر ساعتی كه بخواهد ، از خواب بیدار می شود.)
حرفش برایمان جالب بود.تصمیم گرفتم این مطلب را همان شب امتحان كنم.آیه را چند بار خواندم و خوابیدم.
صبح بیدار شدم، اوایل اذان بود.شهید بروجردی را دیدم كه زودتر از من بلند شده بود و به نماز ایستاده بود.نمازش را كه تمام كرد، گفت: (مگر شما دیشب آیه آخر سوره كهف را نخواندی؟)
گفتم: (چرا.)
گفت: (پس چرا خواب ماندی؟)
گفتم:( تصمیم داشتم اول اذان بیدار شوم، كه شدم.چطور مگه؟)
گفت:( آخر من فكر كردم می خواهید برای نماز شب بیدار شوید.)
گفته او كنایه از این داشت كه چرا برای نماز شب بیدار نشده ام.در دلم غوغایی به پا شد.خیس عرق شدم وشرمنده این همه بزرگی و جوانمردی

سردار غلامرضا جلالی، لشگر 17 علی ابن ابی طالب (ع)

بعد از شهدا چه کردیم؟؟؟
گرد آورنده : میم گمنام
سه شنبه 6 فروردین1392

چفیه هاتان را به دست فراموشی سپردیم و وصیت نامه هایتان را نخوانده رها کردیم .

پلاکهایتان را که تا دیروز نشانی از شما بود امروز گمنام مانده است .
کسی دیگر به سراغ سربندهایتان نمی رود
دیگر کسی نیست که در وصف گلهای لاله و شقایق شاعرانه ترین احساسش را بسراید و بگوید :
چرا آلاله آنقدر سرخ است
چرا کسی نپرسید مزار حاج حسین بصیر کجاست
و چرا شهید محمدرضا در قبر خندید…
چرا وقتی که گفتیم :
یک گردان که همگی سربند یا حسین (ع ) بسته بودند شهید شدند کسی تعجب نکرد
چرا وقتی گفتند :
تنی معبر عبور دیگران از میدان مین شد شانه ای نلرزید
چرا هیچ کس نپرسید : به کدامین گناه هفتاد پاسدار را در شهر پاوه سربریدند
وقتی که گفتیم بعد از پانزده سال پیکر شهیدی را سالم از زیر خاک بیرون آوردند کسی تعجب نکرد
ولی با نام حقوق بشر حق را پایمال کردند.
چرا نمی دانیم شیمیائی چیست و زخم شیمیایی چقدر دردناک است
شاید ما نیز از تاولهای بدنشان می ترسیم که روزی بترکد و ما نیز شیمیائی شویم .
شاید اگر رنج آنها را می دیدیم درک می کردیم که چطور میشود یک عمر با درد زیست
نمیدانم که چرا کسی نپرسید چگونه خدا خرمشهر را آزاد کرد !!
ای شهیدان ما بعد از شما هیچ نکردیم .
آن ندای یا حسین (ع ) که ما را به کربلا نزدیک و نزدیکتر می کرد دیگر بگوش نمی رسد.
یادتان هست که به دختران این کشور گفتید سرخی خونمان را به سیاهی چادرتان به امانت می دهیم .
آیا دختران ما امانت دار خوبی بودند و خونتان را فرش راه رهگذران نکردند .
یادتان هست هنگامی که گفتید :
رفتیم تا آسمانی شویم و شما بمانید و بگوئید که بر یاران خمینی (ره ) چه گذشت .
رفتید ولی یادمان رفت که حتی یادمانتان را در یک هفته برگزار کنیم .
جایتان خالی اینجا عده ای فرهنگ شهادت را خشونت طلبی می نامند و شهید را خشونت طلب
وقتی حکایت شما را گفتیم فقط پچ پچی سر دادند و رفتند تا صلح را در کتاب جنگ و صلح تولستوی جستجو کنند.
رفتند تا با نام شهید کیسه بدوزند ولی نفهمیدند که چطور بسیجیان همپای امامشان جام زهر را نوشیدند و چقدر سخت بود.
دیگر کسی نیست تا قلب رهبر امت را شاد کند.
عده ای مصلحت دیدند که مقابل توهین به اسلام و شهید سکوت کنند ولی ما مصلحت خویش را در خون رقم زدیم .
راست گفته اند :
که بهشت را به بها میدهند نه به بهانه و ما عمری است که بهانه بهشت را میگیریم .
آری بسیجیان !! میدانم که از آن روزی که تمام شهیدان را بدرقه کردید و برگشتید دلهایتان را در سنگرها جا گذاشتید , میدانم که هنوز هم دلهایتان هوای خاکریزهای جنوب را می کند و می دانم که دیگر کسی از بسیج نمی گوید , ولی بدانید که تا شما هستید ما می توانیم از همت بشنویم و از خاطرات حسین خرازی لذت ببریم و پای صحبت مادر سه شهید محمدزاده بنشینیم , تا شما هستید میدانم که رهبر تنها نیست و تا شما هستید تنها عشق , تنها میداندار این عرصه است .
امروز کسانی از شهیدان سخن می گویند که از دیدن فشنگ نیز واهمه دارند.
کسانی دم از شهادت می زنند که با شنیدن صدای آژیر تا کفشهایشان زرد می شود
ولی در میدان عمل جز سکوت چیزی از آنها نمی بینی .

ما ماندیم تا امروز از آنان بگوییم و فریاد برآوریم « ما از این گردنه آسان نگذشتیم ای قوم »
ما ماندیم که نه یک هفته بلکه سالهای سال از آنان بگوییم . چرا که خون آنان است که می تپد.
و یادمان نرود که اگر امروز در آسایش زندگی می کنیم مدیون آنانیم .
مدیون حماسه هایی که آنان آفریدند.
یادمان نرود که ما هنوز باید جواب بدهیم که « بعد از شهدا چه کردیم »


شهید دکتر رهنمون
گرد آورنده : میم گمنام
جمعه 2 فروردین1392
درس نمی خواندیم.به خیال خودمان فکر میکردیم مبارزه کردن واجب تر است.محمد هی می نشست با ما حرف می زد:

این چه حرفیه افتاده تو دهن شماها؟!

یعنی چی درس خوندن وقتمون رو تلف می کنه؟!

باید هم درس بخونید و هم مبارزتون رو بکنید.آدم بی سواد که به درد انقلاب نمی خوره!

                                                                                           کتاب یادگاران صفحه ۱۸


مراقب مین ها باشید
گرد آورنده : سردار خاکی
پنجشنبه 1 فروردین1392

جدیدقدیم

دشمن می آید.صدای پایش را نمی شنوی.در خانه ات رخنه می کند.

چگونه؟؟؟

با سلاح

با تفنگ؟؟

خیر...خیر نیست

با تاکتیک می آید.نرم نرم می آید. به قول فرامیش مقام معظم رهبری:"جنگ  جنگ نرم است".

پس...

مراقب شلیک های نرم دشمن  باشید.

مسولیت هدایت
گرد آورنده : سردار خاکی
سه شنبه 29 اسفند1391
همسر شهید همت می گوید:اخلاقم طوری بود که اگر می دیدم کسی خلاف شرع می کند،با او جرح وبحث می کردم.

یک روز بهم گفت:(باید با منطق حرف بزنی.)بهش گفتم:ولی آدم رو مسخره می کنن.

گفت:(می دونی ما درقبال تمام کسانی که راه کج میرن مسئولیم...

 


:: برچسب‌ها: همسرشهید همت, مسولیت هدایت
توقف
گرد آورنده : سردار خاکی
شنبه 26 اسفند1391
شعار وتکبیرو صلوات،چاشنی غم وشادی جبهه بود.

چاشنی امروز تو چیست؟

سر به زیر ....
گرد آورنده : سردار خاکی
جمعه 25 اسفند1391
شهدا شرمنده ایم.

ازین شرمنده ایم،که هنوز به شما مدیونیم.

ازین شرمنده ایم،راهتان را نتوانستیم ادامه دهیم.

شهدا،برایمان حمدی بخوانید که شماها زنده اید وما مرده.

ولی...

به امید روزی که همه از خواب غفلت بیدار شویم...

دنیا،عرصه آزمایش
گرد آورنده : سردار خاکی
پنجشنبه 24 اسفند1391

در راهی که فی سبیل الله وفقط برای خدا می پمیاییم،اگر مومن یک لحظه احساس کند که ناامید است،آن لحظه لحظه ی کفر وشرک است؛آن لحظه،لحظه ی کفر وشرک انسان است؛چرا که همه ی وجود ما،همه ی توان ما وهمه ی هسته ی ما به دست خداست و همیشه بایستی امیدوار و مطمئن بوده وبه خدا توکل داشته باشیم.

این صحنه همیشه محل آزمایش است...


:: برچسب‌ها: شهید همت, دنیا عرصه آزمایش
فرمانده گردان
گرد آورنده : سردار خاکی
یکشنبه 20 اسفند1391

به فرمانده های گردان خیلی اهمیت می داد،اما اگر هم کم کاری می

 شد،با آنها برخورد می کرد.می گفت:(شما ها  توی عملیات چشم

 های من وهمین طور نماینده من هستین.یعنی اگه دیدین چیزی شده وراهی نیست،باید سریع تصمیم بگیرین.)

در بررسی عدم موفقیت عملیات والفجر یک،مشخص شد که

 بعد از گذشتن  ازجاده ی  آسفالت،فرمانده گردانی که آن طرف جاده

 بود،وضعیت را برای او نگفته  ودر نتیجه موفقیتی حاصل نشده است.

به فرمانده ی گردان گفت:(چرا به من نگفتی؟)از شدت ناراحتی

 وعصبانیت چشم هایش قرمز شده بود،داد می زد ومی گفت:(تو مگه

 

 فرمانده گردان من نبودی؟)فرمانده ی گردان گفت:(ارتباط قطع شده بود

 

 وبی سیم کار نمی کرد.تقصیر من نبود.)حاجی گفت:(معاونت رو می

 فرستادی .اصلا خودت می اومدی ومی گفتی که جاده آسفالت رو رد

 کردین،تا من بتونم یه کاری بکنم و بدونم چه خاکی باید به سرم بریزم.)


:: برچسب‌ها: فرمانده گردان, حاج ابراهیم همت


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.
درباره...
بنده قصد دارم در این وبلاگ قسمتی از یاد و خاطره شهدا را زنده کنم امیدوارم خدای شهدا و خود شهدا مرا در این امر یاری کنند البته با اجازه شهدا به مسائل خصوصی هم میپردازم
در ضمن پروفایل فعال است
منو اصلي
برچسب ها
گردآورندگان
آرشيو